تبلیغات متنی در لاین بلاگ پایان نامه کارشناسی ارشد چرخ سفالگری کودکان خرید بازدید
بستن تبلیغات [X]
دنـــــیــــــای شــــــــادی
دنـــــیــــــای شــــــــادی
بیست خرداد پریود شدم.هجده خرداد بهبد اولین بار خودش تنها حمام کرد.۱۹ خرداد رادبد اولین بار خودش شلوار پوشید.حسین خیلی نحیف شده.بعضی وقتها احساس بدی دارم


برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 84 ،
2015-07-12

چه مدت طولانی ای که می خوام بنویسم ولی حوصله نوشتن ندارم.هروقت هم که از این جا کلی کامنت می ذارم برای دوستان نمی ره.

مامان با اومدن شقایق و صحبتهای بابا تصمیم گرفت برگرده خونه و با اومدن فاطی رفت خونش.دیروز ۲۰ تیرماه هم اسباب کشی کردن رفتن شاهین شهر.عصری هم من رفتم دنبالش با یه سری وسایل که بردیم اون خونه.بهبد هم همه اش نق می زنه.جای خونشون خیلی باصفاس روبرو شون هم پارک.خونه هم شدیدا نور داره.دلم هم برا محمد تنگ شده بود اون سری که رفتم.مصطفی هم با فاطی اینا اومده بود و اومد دست داد روبوسی هم نکردیم ولی بالاخره همدیگه رو دیدیم.

من این نقل و انتقال رو به فال نیک می گیرم.

از تولد من هم باربد اومده اصفهان.جشن تولد هم ۲۹ خرداد گرفتیم.عاااااااااااااااااااااااااااااااالی بووود من باند کرایه کردم و فقط رقصیدم.حسین اما روز جشن تماما درد شدیدی داشت و فقط خودش و سر پا نگه داشته بود.

دکتر رفتیم گفت دیگه من هم ترسیدم.کلی ازمایش و فلان و فلان و در اخر گفت کیسه صفرا مملو از لجن و سنگ و باید ۲۴ تیرماه عمل کنید.

جدا نگرانم ولی اصلا به روی خودم نمیارم که حسین حداقل متوجه ترس نشه.

امیدوارم بعد از این دیگه هیچ دردی نداشته باشه و موضوع فقط همین باشه.

هدیه تولد حسین یه ماشین گرفت و من دیگه همه اش با بچه ها این ور اونوریم.قبلا فقط می رفتیم پارک.بیرون رفتن بدون ماشین با دو تا بچه واقعا سخته.

ااز مادر حسین واقعا ناراحتم و به حسین گفتم تو اصلا متوجه میشی که من برای ارامش تو هیچ وقت حرفهاش و بهت نمی گم .میگه نه وقتی نمی دونم چی میگه از کجا متوجه بشم تو داری برای ارامش من سکوت می کنی؟؟

راست میگه.گفتم یعنی از این به بعد هی بیام بگم مامانت اینو گفت مامانت اونو گفت....گفت بگو که تلنبار نشه تحمل نکنی.

گفت من از ۱۰۰ حرفی که مامان به من میگه یکیش و به تو میگم.یعنی هاج و واج شدم.من اینجا نشستم سرم تو کار خودم خو چرا این قدر خمپاره و تیر و ترکش می فرسته این ور.

اقا اون سری حسین عمل کرده همه درگیرن من به شدت تحت فشار .دارم درده حسین و می بینم.مادر شوهر نشستن روبروی تلویزیون گرسنمه.گرسنمه.گرسنمه.غذا بیارم.نه نمی خورم گرسنمه.گرسنمه.پدر شوهر خو یه چیزی بخور.من: غذا بیارم.نه گرسنمه.من یه چیزه دیگه درست کنم اگه میلتون به این غذا نیست .نه گرسنمه.چیزی نمی خورم .چاق میشم......چاق می شم.

خب بابا اگر چاق میشی خب این قدر رو مخ ما نباش.

من واقعا به زعم خودم احترامشون و نگه داشتم ولی من نمی تونم وقتی از کسی ناراحت میشم لبخند بزنم .نمی تونم .

من وقتی هم جدی باشم چهره کاملا خشن میشه من نمی تونم متظاهر باشم.




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 75 ،

معلوم نیست صدای چیه.یا صدای سگ یا صدای پچ پچ کردن یا صدای یواشگی خندیدن که ازیه گوشه ای داره میاد .شاید هم صدای باد .ولی به نظرم صدای چند تا آدم که دارن حرف می زنم.

چه روزهای سختی و داریم پشت سر می ذاریم. خیلی کم پیش میاد که من بگم روزهای سخت.امروز واقعا وحشت کرده بودم.امروز و چند روز گذشته بعد از مدتهای مدید که نمی دونم آخرین بارش کی بود فقط دعا کردم فقط شکر کردم و دعا کردم و خواهش.

بعد از تمام دردهایی که حسین کشید دکتر گفت سنگ کیسه صفرا و 24 تیرماه عمل. از 23 اسفند تا اون موقع که اصلا یه روز خوب ندید و و چه دردهایی که نکشید گفت یه عمل 1 ساعته و نیمه. 24 با حسین و پدرش رفتیم الزهرا و حسین رفت تو اتاق و ساعت تقریبا 11 هم شروع شد تا 14:15 طول کشید و بعد پور..رضا به من زنگ زد که فقط کیسه صفرا نبوده و انسداد روده هم بوده و غیر لاپاراسکوپی , باز هم کرده و الخ.

چهارشنبه رفتیم و یکشنبه اومدیم خونه .اما بدترین حالتش امروز صبح ( دوشنبه ) بود که حسین شب تا صبح بیدار بود ساعت 6 گفت به دکتر پیغام بده میایم اورژانس..گفت تمام مدت معده در حال سوختن بود.من دیگه تمام وجودم رو وحشت گرفت .هنوز هم می ترسم.دکتر صادق.ی اومد و چک کرد و گفت بستری.حسین اما گفت فایده ای نداره.خلاصه نمی دونم اخرین بار که دعا کردم کی بود ولی امروز مثل همون آخرین بار با اطمینان و باور کامل دعا کردم و خواهش کردم.حتی برای بابا هم انگار دعا نکرده بودم...دلیلش اینه که پشیمونم از انتخاب بای پس از تصمیم گیری از اینکه وقتی حسین به من گفت نظرت چیه من با توجه به اینکه هر وقت از من نظر خواسته بود اگر مخالفت کرده بودم حتی بهش فکر هم نمی کرد , نه نیاوردم. گفتم بذار در این مورد کاملا خودش تصمیم گیرنده باشه. حالا فکر می کنم خیانت کردم.امروز برای اولین بار توی زندگیم بی شک برای اولین بار در زندگیم به این فکر کردم که اگر زمانی از من هر جایی پرسیدن اولین اشتباه بزرگ زندگیت چی بوده بگم مخالفت نکردنم با عمل حسین.


امیدوارم این مرحله به زودی , به سرعت, بدون آسیب دیگه ای رد بشه.امیدوارم حسین سلامتیش وبدست بیاره.





برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 93 ،
2015-07-27

امروز دوشنبه 5 مرداد ماه 94 و من واقعا نمی تونم توصیف کنم چه روزهای سختی رو پشت سر گذاشتیم.

بعد از عمل 24 تیرماه حسین فکر می کردیم همه چیز خوب میشه و حسین دیگه دردی نمی کشه و دیگه بالا نمیاره، اما اون طور که فکر کردیم نشد.

تا یک شنبه بیمارستان بودیم ازجهارشنبه تا یک شنبه و تا اونجا بودیم باز شرایط بهتر بود . البته حسین تو بیمارستان راه نمی رفت و باید راه می رفت ، یعنی توان راه رفتن هم نداشت. نه آبی نه غذایی.هیچ.

روز شنبه فقط دکتر اجازه داد آب بخوره.به حسین می گفتم باید بلند شی ولی نمی تونست. دفع هم نداشت .

خود حسین هم نگران شده بود .وقتی با من حرف می زد حرفهاش حاکی از نگرانی عمیق و احساس پشیمانی زیاد بود.

من تمام مدت بیمارستان بودم و عصرها خانواده حسین می اومدند سر می زدند و بچه ها رو اون موقع تو حیاط بیمارستا ن می دیدم .مامان و بابا و باربد اومدند .وقتی اطرافیان تماس می گرفتند و حال حسین و می پرسیدند نمی دونستم چی بگم. الهام و بابک اومدند.

شنبه وقتی دکتر اومد طوری حرف زد که چند روز دیگه باید بیمارستان باشیم حسین حالش بدتر شد.در تمام این مدت من همیشه اعتقاد داشتم که حسین از لحاظ روانی آسیب بیشتری خورده و مرتب بهش می گفتم تا فکرت رو عوض نکنی حالت خوب نمی شه. به شخصه به قدرت تخریب گر ذهن ایمان دارم. به قدرت تخریب گر اعصاب ایمان دارم.

یک شنبه دکتر اومد و گفت فردا هم باید باشه ولی حسین گفت دیگه نمی تونم و بالاخره دکتر راضی شد و گفت تا شنبه سه مرداد فقط آب و مرغ و برنج توی سوپ بدون هیچ ادویه .

حسین و بردم خونه تقریبا ساعت 14 خونه بودیم و حسین حالش بد نبود اما شاید سه یا 4 بار با خانواده ش سر موضوعات مختلف کله گرفت و اعصابش خراب شد ، شب هم من با آرامش در کنارش خوابیدم و خوشحال که رو به بهبودیه.نصفه های شب بلند شدم دیدم نشسته و گفت تو بخواب ، حالش خوب نبود و می گفت معده ام داره می سوزه و دارم خفه می شم و توهم دارم.ساعت 7 صبح بردمش بیمارستان و دکتر کل..یدری خودش نبود و رزیدنتش گفت خیلی زود اعصابت خراب میشه یکی از قرصهاش و حذف کرد ،دمپریدون. گفت این اجازه نمیده باد گلو بزنی .البته گفت بستری تا فردا که دکتر بیاد ببینت ولی باید تو اورژانس بستری میشد که اونجا فاجعه س.

اومدیم خونه و مرتب حسین درد کشید و بالا آورد و میزان بالا آوردنش به قدری زیاد بود که انگار دچار مشکل دیگه ای شده باشه مرتب هم با دکتر در تماس بودیم و اون خودش هم نمی دونست موضوع چیه.هیچی نمی خورد روزی هم یک کیلو کم می کرد از اسفند ماه تا آخر تیر 50 کیلو کم کرد و روند کاهش وزن به شدت خطرناک بود. تمام طول شبنانه روز بیدار بود .48 ساعت هم دفع نداشت و اگر ادامه پیدا می کرد یعنی انسداد روده .فقط صفرا و درد شدید معده .





برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 89 ،

امروز ۶ مرداد سه شنبه س و منتظر مامان و بابا هستند بیان بچه ها رو بگیرن.حسین دیشب دوباره حالش بد شد.وزنش یک کیلو دیگه هم کم شد.روزی تقریبا ۸۰۰ گرم وزن کم می کنه.دکتر گفت یک هفته بستری.خوب نشد باید عمل و سوییچ کنیم.میگه تا حالا تو ایران این عمل انجام نشده....تمام وجودم و ترس گرفته. تمام عروق دست و پام و احساس می کنم.حسین دیشب صدام کرد و گفت ببین لخت شد و من مجبور بودم وحشتم رو پنهان کنم.گفت حالا شدم مثل بابات.گفت از بابات هم لاغرتر شدم.امروز با همکارش صحبت کرد و تو حرفهاش گفت معلوم نیست در قید حیات باشم یا نه که بیام مشکلات شرکت رو بازگو کنم.داشت براش حرف می زد.اخر صحبتاش همکارش شروع به گریه کرد.

حالم داره بهم می خوره. من تجربه اضطراب های طولانی دارم شاید قوی باشم ولی هورمون های بدنم رو نمی تونم تحت کنترل داشته باشم.نمی تونم واقع بین نباشم.

هر روز اب شدن حسین رو دارم می بینم.

دارم گریه می کنم.تنها گریه بکنم قشنگ تر تا کسی ببینه.

زنگ زدم خانوداه حسین راه بیفتن.به علی هم گفتم تو هم بیا.کنارش باش.

دردمون استیصال.




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 89 ،

ترس , ترس , ترس و باز هم ترس.

از احمقانه ترین کارها اینه که خودت بترسی ولی به دیگری بگی شجاع باش!

مرتب آب گلوم رو قورت میدم،آب خنک می خورم، در مواقع خاصی دستشویی می رم ، مواقعی که می خوام راحت تر فکر کنم یعنی وقتی فکر می کنم مجبور نباشم حالات چهره ام رو پنهان کنم.

با خودم ، درونم با درونم حرف می زند ، نه اینکه من دهان باز کنم، نه اینکه زبونم حرکت بدم، یک اختلاط های درونی شکل گرفته.

من هراسان با من واقع گرا حرف زدند ، من هراسان با من خوش بین حرف زدند ، من هراسان با من احساساتی حرف زدند. کلا خیلی حرفها زده شد . اما گاهی انگار جدای از درون آدم چشم آدم با خود آدم هم حرف می زند. یا نه گاهی چشم آدم دروغگو می شود ، کثیف می شود یا شاید هم بزهکاری می کند.چشم هایم این روزها دروغگو تر بوده اند.چشم هایم خیلی خودشان را پنهان کردند، چشمهایم در چشمهای نگران دیگران با قدرت خیره کنند ه ای درخشیدند.

باور کنید من همیشه گفته ام دروغگو نیستم اما واقعیت این است که من دروغگوی بسیار خوبی هستم. یک دروغگوی ماهر.

دیگران به خودشان دروغ می گویند، چه قدر آدم دیده اید که دروغ می گفتند و شما پی برده بودید و در خودتان به آنها پوزخند زده اید ، اینها به خودشان درو می گویند .

اما من به شما دروغ می گویم.









برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 91 ،

به ماه قسم ، به ماه تو قسم ، به ماهی که در این شب سخت هولناک ، زیباست.

به آسمان سیاه قسم ، به آسمان سیاه تو ،که در این شب سخت دردناک ، زیباست.

قسم به ستاره های کوچکی که در آسمان پهناور تاریکت در این شب سخت پر عذاب ،آسمان زیبایت را زیباتر کرده اند.

قسم به این نامتناهی زیبایت که در این شب به شدت خشنت لبخند به لبانم می آورد.

آسمانی که مرا رها از خود می سازد ، به جذابیت این آسمانت قسم ، قسمت می دهم دوستم داشته باش.مرا دوست داشته باش.

من زمینیم ، چون تو نیستم.نیازمندم چون تو بی نیاز نیستم. من دردمندم چون تو بی درد نیستم. قسمت می دهم ببین ، مرا ببین.

این بنده ناتوانی که سالها شکرت کرده است .فقط می توانم قسمت بدهم و دیگر هیچ . هیچ در هیچ.

نه ، نه ، نه ، نباید.التماست می کنم .

سخت دردناک است که نظاره گر دردهای عزیزی باشم که برای من یک دنیاست ، یه رویاست.

یک دنیا حرفهای شنیدنی ناگفته است.

دردناک است نظاره گر عذاب اویی باشم که مرزی میانمان نیست.

فردی که گرمترین بوسه ها را با او داشته ام، پرحرارت ترین هم آغوشی ها را با او داشته ام ، زیباترین نطفه ها را از او دارم.

قسمت می دهم ما را ببین، من ، نه.او را ببین.

ما که خیلی هم بد نبوده ایم. می دانم می دانم زندگی تلخی ها دارد.قسمت می دهم تلخی هایش را از ما بگیر.


تولدت مبارک عزیزم. زود تمامی سلامتیت رو به دست بیار، زود.




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 78 ،
2015-08-04

از سه شنبه بیمارستان هستیم. حسین بستری و روز چهارشنبه دکتر گفت cvc بشه.بعد دکتر شیاس.ی اومد یه رضایت نامه هم دادند دست من که عوارض شایع هم جای خالی بود گفتم خب اینا چی هستن.یارو داشت عوارض شایع و می گفت من میخکوب شدم گفتم خب بگین عمل جراحی دیگه.بله عمل جراحی.هیچی دیگه تیوب از گردن کرد تو بدن، سمت دهلیز راست و حسین از این طریق تغذیه کالری و لیپید میشه.بعد هم فرستاد یه عکس بگیریم که مطمین بشن درست. برگشتیم حسین ناحیه قبل و شانه و کتف درد می کرد.

این جا دو شب اول هم صفرا داشت، بالا می اورد بعد که خوب شد.

اما سوزش معده امانش و بریده بود کلا بیدار ، نشسته و از لحاظ روحی هم داغان.

آقای اصفا اومدند. مهرداد و فروغ. خانواده حسین همون روز اول شب رسیدند اومدند بیمارستان.

روز پنج شنبه علی اومد من رفتم خونه.دوش گرفتم بعدهم با مادر حسین و پدرش رفتیم یه هدیه گرفتم برای حسین فردا تولدش و بعد هم بیمارستان.

خونه که بودم دیگه طاقت نیاوردم.زنگ زدم آقای ادهمی و شرح ماوقع دادم و گفتم لطفا به حسین سر بزنید.ادهمی هم خیلی ناراحت که چرا ما رو در جریان نذاشتید.گفتم اصلا دیگه درگیر بودیم ولی حسین خیلی از لحاظ روحی داغون کنارش باشید خیلی عالیه.

بعد اومدم بیمارستان مهندس ج..بار از آسانسور پیاده شد کلی با هم حرف زدیم و گفتم اونروز با دیدن شما و صحبتهای شما اصلا یه طور دیگه شد.

آقای ادهمی بالا بود .بعد من تا ماشین همراهیش کردم .مهدیه رو دیدم. ادهمی زنگ زد مجید.دو ساعت بعد هم لاله و محمد آمدند و مجید و خانمش.

امیر شه..بازی و محمد م.وحدی و ش.هرام به.شتیان و ارش ب.نا زاده هم اومدند.دایی علی و علی طیبی هم امدند .

هیچی دیگه شبا تا صبح بیداریم.حسین خیلی درد کشید تو این 5 ماه . دکتر گفت باید تغذیه بشه که برای عمل آماده باشه گفت عمل و سوییچ می کنیم.

روز شنبه اومد و گفت که دیگه برای سه شنبه میره عمل.فعلا یه کم تغذیه بشه بدنش یه کم قوی بشه.گفت این سندرم roux و طبق تحقیقات و تماسها با صاحب نظران مرتبط حسین نفر ششم تو دنیاس که به این سندرم دچار شده.

بعد هم فرستاد برای ترانزیت روده.یعنی وضعیتی حسین یه دارو خورد و بعد هم 6 برابرش و بالا آورد .اون هم سیاه من فکر می کنم صفرا می خوره به محتویات روده و بعد با این حالا متعفن خارج میشه انگار از مسیر مدفوع.

اومدیم بالا دو ساعت بعد گفتند فردا عمل.

کلی وحشت زده شده بودم. من این طوری ترسیده بودم چه برسه به حسین با اون شرایط جسمانی و روحانی یه عمل اسفند ماه یه عمل کمتر از 3 هفته گذشته با تمام ضعف جسمانی.

تمام مدت نگران همین ضعف جسمیش بودم. قبلا با دکتر صحبت کرده بودم که باید احساس خطر کرد ؟؟ گفت بله باید احساس خطر کرد.بدنش خیلی ضعیف فقط جوون شانس این رو داره.

از اسفند که 135 بود الان 82 کیلو تمام بدن هم استخوان شده.

به دکتر گفته بودم ملاقات گفت 10:30 بیا اما با توجه به اینکه عمل افتاد دو روز جلوتر ساعت 17:30 تو مطب بودم.

با دکتر کلی صحبت کردم .اصلا خوبیش اینه که جراح حسین بسیار جراح خوبیه. به من گفت اگر یک درصد تو فکر عوض کردم جراحتون هستید من اصلا ناراحت نمیشم گفتم ما تردیدی نداریم و بهتون اعتماد کامل داریم.

کلی سوال پرسیدم.حتی احتمال مرگ که دکتر گفت 1% واین دیگه خیلی آرامش بخش بود.

با توجه به اینکه حسین 6 نفر تو دنیاس که دچار این عارضه شده و اولین نفر تو ایران که قراره بای پسش سوییچ بشه نگرانی های خاص خودمون رو داشتیم.

اما دکتر به من گفت من بارها روی معده این جراحی و داشتم و روی روده هم همین طور. ولی مطلب اینه که هرگز تو بای پس چنین موردی رو مشاهده نکرده بودیم.

اصلا تمام نگرانی من از 100% به کمتر از 10% رسید.باورم نمی شد گفتم یعنی این عمل رو انجام دادید گفت بله ولی هرگز در یک بای پسی اینکارو انجام ندادیم .

هیچی دیگه گفت یکماه دیگه کنفرانس تو وین و حسین و این پرونده موضوع من هستند ، گفتم این جوری فایده نداره شما باید ما رو ببرید !

فردا عمل و نگرانی های من خیلی چیزها هستند.بدتر از همه اینه که حسین چک سفید امضا به من داده که دستت باشه معلوم نیست چی میشه.

اینکه اصلا آیا با این عمل مشکلات تهوع و سوزش معده و نخوردن برطرف میشه.

اینکه در حین عمل آسیب به جای دیگه ای نخوره.

اینکه عوارض بعد عمل رو چه کار کنیم؟






برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 88 ،

شاید باورش سخت باشه ولی شنبه اولین شبی بود که من بعد از مدتها خوابیدم...دکتر خیلی من رو به آرامش رسوند.

من زنگ زدم به خانم جهر.می زاده که فردا عمل و بعد هم با دکتر صحبت کردم.خلاصه شب خوابیدم و فردا ساعت 5 بیدار بودم ، اما وقتی بیدار شدم اول یه حس منفی بهم دست داد ، یه حس نگرانی.

خانواده حسین ساعت 7 اومدند اتاق. و ما ساعت 7:30 رفتیم سمت اتاق عمل...عمل حسین 8 شروع شد و برخلاف همیشه کل.یدری فقط همین یک عمل رو شروع کرد ، همیشه همزمان 5 ، 6 تا عمل رو شروع می کردند.مامان من هم اومد. ساعت 11 دکتر با من تماس گرفت، تمام وجودم با دیدن شماره یخ کرد و خیس عرق شدم. با صدای شاد و خوشحال گفت عمل تمام شد ، عمل خیلی عالی بود و زنگ زدم که نگران نباشی.گفت 50 سانت از روده رو بریدم و معده رو سوییچ کردم.

12 رفت تو ریکاوری و ریکاوری هم تا یک ساعت و نیم. ولی حسین خارج نمی شد . دکتر دستور آی سی یو داده بود .خلاصه دیگه ساعت 17 به دکتر مسیج دادم که موضوع چیه ؟ گفت خودم می خوام بعد از آخرین عملم ویزیتش کنم.

خلاصه ساعت 19 از ریکاوری خارج شد و درد هم می کشید و فقط می گفت درد.

از ناف تا زیر قفسه سینه رو شکافتن.

دوشنبه هم حسین تماما بی حس بود و میزان هوشیاری کم بود. آرش متخصص بیهوشی گفت به دارو خیلی مقاوم بود جوری که دو بار بهم گفتن اعتیاد داره. ولی به خاطر سه تا عمل پشت سر هم.

بعد از عمل هم نگرانی های ودش و داشت . قند بالا رفته بود انسولین زدن. فشار بالا بود.سه شنبه که هم نگران درین بودم مرتب مملو از خون می شد . از این طرف درین پر میشه از اون طرف خون بهش تزریق می کنن.

تلفنم زیاد زنگ می خوره سایلنت می کنم یا خاموش .همه جویای احوالن.

حالا از دیروز سه شنبه حکایت دیگه ی عفونت جای بخیه ها. اومدن چند سانت از بخیه ها رو هم باز کردن تو شکم معلوم.

و دست می کشن تو و داد حسین که بالاست. منم هی می کنم طاقت بیار.




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 87 ،

وقتی دیگران به من میگن تو هم خسته شدی تعجب می کنم، چون من اصلا خسته نشدم. من فقط بیمارستانم و تا حالا شاید سه بار ظهر رفته باشم خونه برای دوش گرفتن و دیدن بچه ها. گاهی چهره بچه ها جلوی چشمم میاد و باور کنید حس دلتنگی اصلا ندارم فقط حس خیانت دارم. حس مادر خوبی نبودن و رها کردن بچه ها. احساس می کنم بچه ها دچار کمبود عمیقی شدن .

هر اتفاقی که برای بیمار بعد از عمل میافته برای حسین هم افتاده.روزهای اول برای اینکه بتونم حسین رو از اون حالت روحی که داشت دور کنم به دوستاش زنگ زدم و واقعا هم کارساز بود . اصلا حسین عوض شد.

ما داریم روزهای سختی رو می گذرونیم.روزهایی که درسهای زیادی توش نهفته. روزهایی که به شناخت زیادی رسیدیم.

بعد از عمل یازدهم چند روزی گذشت دو روز فکر کنم که شکم حسین عفونت کرد. چه دردهایی که بعداز عمل کشید .حالا نوبت شستشوی شکم رسید.دبریت کردن . شکم و باز می کنن و تو همون حالت یه گاز دور انگشت می کشن و توی شکم و باز گاز کیسه کشی می کنن. مواد ضدعفونی میریزن.بعدش هم یه مایعی که سوزاننده س.

داد حسین تو راهرو می پیچه وقتی شستشو شروع میشه .چندین باری هم خانمهای اتاقها می اومدن تو سالن و می نشستن گریه می کردن و من با خودم می گفتن انگار واقعا من قسی القلبم.نه نیستم مطمینم.

روزی دو بار شستشو.که اولین شستشو چون بهش مخدر پتیدین زدن تا 5 ساعت رو هوا بود و چسبیده شده بود به تخت.اکثر شستشوها من و بیرون می کردن برای موضوع آلودگی.

امروز روز شونزدهم که ما بیمارستانیم.بعد از گذشت چند روز پشت حسین ، باسنش هم مشکوک به زخم بستر شد که مراقبتهای مرتبط رو انجام می دم.حسین از لحاظ روحی شرایط نرمالی نداره.جوری که جلوی چند تا ازهمکارهاشم اشک از چشماش خارج شده.سیستم ایمنی بدن به شدت تضعیف شده و از طریق گردن که داره تغذیه میشه.( cvc) ..

17 مرداد شنبه سی وی سی و خارج کردن و اجازه آب خوردن دادن .برای ما یک رویا بود . شاید هم برای من تنها یک رویا بود .و فردا هم سوپ. پدر حسین سوپ و آورد.

متاسفانه رقیق نبود و بعد ازخوردن حسین حس بدی داشت.البته من پدر حسین که اومد رفتم که بچه هارو ببینم که حسین ساعت 3 به من زنگ زد بیا بیمارستان.

هیچی دیگه رفتم. البته فکر کنم ساعت 18. سوپ خورد و کلی هم درد کشید .روده هاش به شدت درد می کرد.حالا با لرز و تب هم مواجه شدیم لرز شدید که یک ساعت بعدش هم تب شروع می شد. با کلی نگرانی تنها منتظر دفع بودیم. مدفوع کردن. هیچ وقت این قدر به اهمیت دفع توجه نکرده بودیم.

فردا صبحش دستشویی رفت و آرامش گرفتیم.تمام مدت نگرانی.این وسط من هم باید روحیه هم می دادم.

دوشنبه هم سوپ. سه شنبه هم پلومرغ که خوب بود و شب هم یه اسلایس جوجه کباب. قرار بودسه شنبه ترخیص بشه که شد چهارشنبه. امروز هم که با توجه به تب دیروز دکتر فرستاد سونوگرافی.

باز هم باعث دگرگونی ما شد . حالا یک مجموعه مایع در ناحیه لگن تجمع کرده.هیچی دیگه سیگار لازم شدم.شدیدا سیگار لازم.

حسین هم ریخته بهم.

به دکتر مسیج دادم. میگه انتی بیوتیک و تخلیه احتمالی زیر نظر سونوگرافر.

.......................




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 101 ،






آمار وبلاگ
  • کل بازدید : 2392
  • بازدید امروز :1
  • بازدید دیروز : 5
  • بازدید این هفته : 15
  • بازدید این ماه : 62
  • تعداد نظرات : 1
  • تعداد کل پست ها : 10
  • افراد آنلاین : 1
امکانات جانبی
بالای صفحه